۱۳۹۷ اسفند ۱۷, جمعه

صدای نوروز


صدای نوروز

تو از  تبار کدامین غروب   پائیزی
که از ندامت و اندوه و بغض لبریزی
تو از کجای شب بی ترانه میآئی
که با اجابت فریاد خود  گلاویزی
بیـمن مهر سکوت تو دار برپا شد
ستاره بندی دد شد ستاره آویزی
خجسته طلعت نوروز میرسد از راه
ترا به همهمه خواند اگر نپرهیزی
قسم به آتش این چهارشنبه آخر
بهوش باش که با این صدا درآمیزی
صدای ممتد آزادی و صدای خروش
صدای صحنه پیروزی از بپا خیزی

خسرو (آئینه)

۱۳۹۷ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

ظلم


ظلم

نسل من آتش گرفت و سوخت با بنیان ظلم
تیز شد از هستی و دارائیم دندان ظلم

چون فرشته رفت دیو آمد به منبر تکه زد
لوح جهل آویختند بر سر در دیوان ظلم

لاله های سرخ له شد زیر پای اهرمن
دفن شد آزادگی و عشق با دستان ظلم

اهرمن علم و هنر را در قل زنجیر کرد
ننگ استبداد باشد درد بی درمان ظلم

همچو ریمآهن بسود اهریمن بیدادگر
هستی ما را به پتکِ کینه بر سندان ظلم

راه تغییر و تعالی رنگ ویرانی گرفت
تا عدالت را بنا کردند در زندان ظلم

دین و مذهب در نهایت قلب تر از قبل شد
تا خزف جای گهر بنشست در دکان ظلم

حالیا دستان ما باید گشاید این گره
مشت ما باید که درهم بشکند امکان ظلم

زیر بار زور رفتن یاوریِ ظالم است
سر بپیچان تا نباشی یار و پشتیبان ظلم

وقت بیداری رسیده هموطن بیدار شو
تا بسوزانیم ما بنیان اربابان ظلم

ما گذشتیم از چهل سال سیاه دردناک
صد هزاران جان هدر دادیم در طوفان ظلم

روزگار امن را باید دوباره زنده کرد
تا بمیرد ظالم و ضحاک در فقدان ظلم

ای همه آئینه داران عزم ما تا پای جان
میتواند اندر این پیکار گیرد جان ظلم

آئینه-- ‏يکشنبه‏، 03‏ مارس‏ 2019

۱۳۹۶ اسفند ۲۶, شنبه

نوروز میرسد


روی محوطه خالی زیر کلیک کنید



شکیلا در آئینه
 شعری از خسرو (آئینه)
زیباتر از خیالِ تو   پیدا   نمیشود
تعبیر   عشق بی  تو مهیا   نمیشود
مستی چشمِ تو، درِِ میخانه را ببست
این در بیُمن بودنِ تو وا نمیشود
آواز توست شاخصِ زیبائی صدا
حاشا صدا که اینهمه زیبا نمیشود
بیمارِ حُسن  تو بکجا  روی آورد ؟
این  دردِ  بی علاج  مداوا  نمیشود
سوسن بطعنه گفت به بلبل که بانک تو
همتایِ   نغمه های   شکیلا   نمیشود
تنها منم ز دلشده گان در خیالِ خام
کس چون منِ شکسته  شکیبا  نمیشود
پیدا بچشم خلقی و پنهان ز دادِ عشق
این  مرهمی  بزخمِ  دلِ  ما نمیشود
ای آنکه آبروی صدائی مرا بخوان
آئینه  بی  صدایِ تو  احیا  نمیشود

۱۳۹۶ اسفند ۱۲, شنبه

دوره پایان







دوره پایان
دخـتر ایران زمـین کـاوه ایران شده
روسریش خنجری در دل شیخان شده
کهنه پرستان ازین واقعه خون میخورند
شـیر زن شـیر دل وارد میـدان شـده
شیخک ناپاک از وحشت و دلواپسی
ذکر مصیبت کند تعزیه گردان شده
خادم ضحاک این گزمه بی چشم و رو
مشت گره میکند، زور فراوان شـده
رهـبـر این ناکسان لاف ولایت زند
غافل از اینکه جهان دشمن ایشان شده
بسکه بدکان دین ظلم و جنایت کنند
مضحکه این و آن مذهب و ایمان شده
شاه برحمت گذشت از سر آن تخت تاج
تاج و سریر کیان قسمت شیطان شده
لیـک بـپـان رسـد دوره ظـلـم و سـتم
فصل فرو پاشی است، دوره پایان شده

خسرو (آئینه)   ‏03‏ مارس‏ 2018

۱۳۹۶ دی ۲۱, پنجشنبه

وای از این دشمن



دشمن کیست ؟

ایکه از دشمن شکایت میکنی
هر دم از دشمن حکایت میکنی
وقت بیداری ز خواب غفلت است
ایکه در خواب وجنایت میکنی

باز کن آن چشم گوش بسته را
کن نظاره دشمن دلخسته را
دشمن تو مردم ایران بوند
کن رها این مردم وارسته را

درس از تاریخ و از ایام گیر
عبرت از قذافی صدام گیر
ظلم و جور هرگز نماند پایدار
رو امان زین دشمن غدار گیر

خسرو (آئینه) ‏دوشنبه‏، 08‏ ژانويه‏ 2018

۱۳۹۶ دی ۸, جمعه

سوراخ دعا گم شده


آقای خامنه ای رهبر حکومت اسلامی سوراخ دعا را گم کرده اند
بله ایشان سوراخ دعا را گم کرده اند و اینطرف و آنطرف دنبال دشمن میگردند و بمردم هشدار میدهند که مواظب دسیسه های دشمن باشند غافل از اینکه دشمن واقعی این رژیم همانا خود این مردم هستند که از این رژیم آدمکش و چپاولگر بیزارند تا حدی که خواستار اضمحلال و سرنگونی آن هستند. اگر آقای خامنه ای واقعیتهای بسیار عینی و مشهود جامعه ایرانی را نبینند و به 
فریاد مردم مظلوم ایران نرسند بزودی خیلی دیر خواهد بود که این رژیم ضد مردمی سرنگون نشود

دشمن
بسکه دادی شعار "این دشمن"
گله  کردی  ز کار این  دشمن
هرگز از خویشتن نپرسیدی
علت    کارزار   این  دشمن
نشنیدی  گلایه هایش  را
از دل  بیقرار  این  دشمن
چون که هستی تو دشمن دشمن
من شدم جانثار این دشمن
آتشی   کرده ای بپا   زینرو
گشته مرگت شعار این دشمن
دامنت را بگیرد این آتش
تا شوی شرمسار این دشمن
بنده قدرتی و مال و منال
 ننگ خویشی و عار این دشمن
بسکه دشمن کشی کنی دنیا
شده است غمگسار این دشمن
چون شب تیره ای سیه کردی
روز و شب روزگار این دشمن
از  گدائی   رسیده   تا شاهی
تا شدی تو سوار این دشمن
پاس نعمت نموده دزدان را
کرده ای پاسدار این دشمن
هرچه بودش گرفتی و دادی
حکم کشتار و دار  این  دشمن
هتک حرمت نموده ای حتی
بر قبور  و  مزار  این دشمن
زده ای  تیر  کینه  بر قلب
مادر  داغدار   این   دشمن
لیک  فصل  خزان نمیماند
میرسد  هم بهار این دشمن
نقش بندد دوباره بر پرچم
شیر خورشید دار این دشمن
آذری و بلوچ و کرد و فارس
همه همدوش و یار این دشمن
زنده  سازند  فر   ایران  را
در گلستان دیار این دشمن

خسرو -- آئینه

۱۳۹۶ شهریور ۸, چهارشنبه

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من



داستان ملت ایران

بگذارید نگاهی به توده مردم بیاندازیم، منظورم مبارزین و فعالان مدنی از جان گذشته ما در داخل ایران نیست که انها همواره در حال هزینه دادن و بزندان رفتن و اعدام و شکنجه شدن هستند. منظورم توده مسخ شده و ملت بخواب رفته ایران است که هر چه بانها ظلم میشود و تحت فشارهای ظالمانه و جنایتکارانه رژیم قرار میگیرند خم به ابرو نمیاورند و به خوی و فرهنگ بردگی و دم برنیاوردن از شدت ظلم و اجحاف ادامه میدهند. روایتیست که میگویند حاکمی دیکتاتور و ظالم در شهری حکومت میکرد و بسیار در حق مردم ظلم و بی عدالتی روا میداشت. اما مردم هیچ اعتراضی به آنهمه ظلم نمیکردند. حاکم خود از اینهمه تحمل و دم برنیاوردن مردم در تعجب بود و همواره باین معضل فکر میکرد. روزی تصمیم گرفت درجه ظلم و اجحاف را تا سرحد ممکن بالا برد تا  آنجائیکه مردم عکس العملی از خود نشان دهند. هرچه در توانش بود انجام میداد و هر هفته مردم را گرد هم میاورد و  دستور میداد که در میدان شهر جمع شوند. حاکم از انها سوال میکرد که ایا همه چیز بر وفق مراد است یا خیر؟ اگر کسی اعتراضی به طرز حکومت من دارد دست بلند کند و اعتراضش را ابراز نماید، اما هر بار کسی پا پیش نمیگذاشت و شکایتی نمیکرد. او مسئله را با مشاوران و مزدوران خود در میان گذاشت و گفت من بالاخره باید کاری کنم و دستوری دهم که مورد اعتراض مردم قرار گیرم. میخواهم بدانم که این مردم ترسو و لا ابالی بالاخره کی صدایشان در میاید و از خود حمتی نشان میدهند و جرعت میکنند و لب به شکایت باز میکنند. مشاوران و مزدوران او هم از این وضعیت متعجب بودند و تا آنجائی که میتوانستند جنایت میکردند و اموال مردم را بتاراج میبردند. نهایتا حاکم به نتیجه فاجعه باری رسید و راه حلی که مردم را تا سرحد جنون تحریک کند بنظرش آمد. دستور داد که هر کسی میخواهد از شهر خارج شود یا به شهر بازگردد ماموران امنیتی و دروازه بانان که در دروازه شهر حضور داشتند باید به آنها تجاوز کنند تا آنها بتوانند بداخل یا خارج شهر بروند. دستور بمورد اجرا گذاشته شد و چندین هفته از این جریان گذشت. مردم هم باین قانون ذلت بار تن در داده بودند و عکس العملی در مقال آن انجام نمیدادند. سپس حاکم مردم را بمیدان شهر فرا خوند و از «ها پرسید آیا همه چیز بر وفق مراد است؟ آیا کسی اعتراضی ندارد؟ اگر اعتراضی دارید بیان کنید. همه بیکدیگر نگاه میکردند ولی کسی جرعت اعتراض نداشت چون میدانستند که اگر اعتراض کنند موجب غضب حاکم قرار میگرند و جزایشان مرگ است. چند دقیقه با سکوت محض گذشت. حاکم دوباره سخنش را تکرا  کرد. اینبار کسی دستش را بلند کرد و بنشانه اعتراض قد علم نمود. حاکم که از این جریان هم شگفت زده بود و هم خوشحال باخود گفت بالاخره کسی پیدا شد که اعتراض کند و با رو کرد و گفت " چه میگوئی مردک آیا اعتراضی داری ؟" آن مرد گفت بله جناب حاکم، ما هر روز که میخواهیم از شهر خارج یا بآن وارد شویم طبق دستور شما ماموران بما تجاوز میکنند. حاکم گفت خوب که چی؟ چه میخواهی بگوئی؟  آن مرد گفت ما باید مدتها منتظر بمانیم تا بعد از تجاوز بتوانیم برویم و بکارمان برسیم. خواهش بنده از حاکم و رهبر عظیم الشان (عظما) اینست که لطفا دستور بدهید تعداد تجاوز کنندگان را اضافه کنند که کار ما سریعتر انجام پذیرد.
حالا انگار داستان ما مردم ایران بهمین جا رسیده است. ما تا کجا باید برویم و به چه سرحدی برسیم که دست در دست هم داده و حق خودمان را از این جنایتکاران دیکتاتور بگیریم و آنها را به زباله دان تاریخ بیاندازیم ؟  آیا اینهمه اجحاف و ظلم و نابربری و جنایاتی که در حق ما میکنند کافی نیست؟ مردم ایران باید متحدانه و بدونه دلخوش کردن باینکه بالاخره مسیحا نفسی از راه میرسد یا از چاه جمکران ظهور میکند و ما را از ظلم ستم و حکومت دیکتاتوری، متجاوز، دزد و چپاولگر جنایتکار و آدمخور نجات میدهد بر خیزند و یک بار و برای همیشه ریشه ظلم را از این سرزمین برکنند و عاملان و حاکمان بی همه چیز را در دادگاهای مردمی محاکمه کرده و خود بر خود حکوت کنند. این تنها راه نجات است ما باید باور کنیم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

۱۳۹۶ تیر ۶, سه‌شنبه

خفه شو



خفه شو
رهبر و حامی و هم کیسه دزدان خفه شو
دشمن مردم جان بر لب ایران خفه شو
همچو باد از شکم و معده سخن مـیـرانی
بس کن این یاوه تر از یاوه و هزیان خفه شو
مـدح تـو سـاز کند شاعـر مزدور و خبیـث
من بگویم به چنین احمق و نادان خفه شو
اقـتـصـاد خـرکی را تـو مـقـاوم خـوانـی
نـرسـد راه خـر لـنـگ بسـامان خفه شو
بـوده افـکار تو نزدیـک به غـارتگر و دزد
این بدیهیست چرا میکنی اذعان خفه شو
گـوئی از دشـمن و هـرگز بگمانت نرسید
که بـود دشـمن تو مـردم ایـران خفه شو
تـو نـه رهبر، نـه فقیه و، نـه ولی بر مائی
لاف بیعت مزن از مغز پریشان خفه شو
اختیار ی که به آتش کشد از نادانیست
امر معروف تو شرّ است بقرآن خفه شو
اگر آئـیـنـه کند نقـش تو عریان، مشکن
دل آئـیـنـه، مزن تهمت و بهتان خفه شو
خسرو (آئینه) 27 جولای 2017