‏نمایش پست‌ها با برچسب خواندنیها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواندنیها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ خرداد ۸, پنجشنبه

ما چیز زیادی از جهان هستی نمدانیم



 مطلب زیر را در یک سایت علمی خواندم که بنظرم خیلی جالب آمد که گفتم در  اینجا درج کنمم که مورد استفاده دوستان هم قرار بگیرد. اگر فرصت شد ترجمه آنرا هم اضافه خواهم نمود



We barely know anything about the universe.
But as far as we know, it turns out that roughly 68% of the universe is occupied by the Dark Energy and 27% by the Dark Matter.
Everything else that we see( Moon, Stars, Planets) are Normal matter that is just about 5% and within this there are about 20 trillion galaxies. And scientists are eagerly searching for other habitable planets and lifeforms that might be lurking around somewhere.
And they are constantly searching for it in our own galaxy.
There are anywhere between 250-400 billion stars in the Milky Way and an estimated 100 billion planets. Around 1 in 5 stars are like our sun, and astronomers have estimated that about 22% of them have planets the size of Earth in their habitable zone, where water can exist as a liquid and this means that there could be 8.8 billion planets within the galaxy capable of supporting life (not accounting for composition of the planet or its atmosphere).
Though we have found some seemingly habitable planets in the name of Kepler 162f and 452b, they are at least a 1000 light years away and the fastest flying ship we have got so far is just around 16 km/s. So how the heck are we going to get there? The famous quote by Arthur C. Clarke says- “ Either we are alone in the universe or we are not, both are equally terrifying”. We will really need some serious developments in space crafts or the other beings out there can find us if there are any and they are more capable than us. But the point is the fact that there might be other beings or there might not be any, might just be the most disturbing thing in the universe.

۱۳۹۶ شهریور ۸, چهارشنبه

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من



داستان ملت ایران

بگذارید نگاهی به توده مردم بیاندازیم، منظورم مبارزین و فعالان مدنی از جان گذشته ما در داخل ایران نیست که انها همواره در حال هزینه دادن و بزندان رفتن و اعدام و شکنجه شدن هستند. منظورم توده مسخ شده و ملت بخواب رفته ایران است که هر چه بانها ظلم میشود و تحت فشارهای ظالمانه و جنایتکارانه رژیم قرار میگیرند خم به ابرو نمیاورند و به خوی و فرهنگ بردگی و دم برنیاوردن از شدت ظلم و اجحاف ادامه میدهند. روایتیست که میگویند حاکمی دیکتاتور و ظالم در شهری حکومت میکرد و بسیار در حق مردم ظلم و بی عدالتی روا میداشت. اما مردم هیچ اعتراضی به آنهمه ظلم نمیکردند. حاکم خود از اینهمه تحمل و دم برنیاوردن مردم در تعجب بود و همواره باین معضل فکر میکرد. روزی تصمیم گرفت درجه ظلم و اجحاف را تا سرحد ممکن بالا برد تا  آنجائیکه مردم عکس العملی از خود نشان دهند. هرچه در توانش بود انجام میداد و هر هفته مردم را گرد هم میاورد و  دستور میداد که در میدان شهر جمع شوند. حاکم از انها سوال میکرد که ایا همه چیز بر وفق مراد است یا خیر؟ اگر کسی اعتراضی به طرز حکومت من دارد دست بلند کند و اعتراضش را ابراز نماید، اما هر بار کسی پا پیش نمیگذاشت و شکایتی نمیکرد. او مسئله را با مشاوران و مزدوران خود در میان گذاشت و گفت من بالاخره باید کاری کنم و دستوری دهم که مورد اعتراض مردم قرار گیرم. میخواهم بدانم که این مردم ترسو و لا ابالی بالاخره کی صدایشان در میاید و از خود حمتی نشان میدهند و جرعت میکنند و لب به شکایت باز میکنند. مشاوران و مزدوران او هم از این وضعیت متعجب بودند و تا آنجائی که میتوانستند جنایت میکردند و اموال مردم را بتاراج میبردند. نهایتا حاکم به نتیجه فاجعه باری رسید و راه حلی که مردم را تا سرحد جنون تحریک کند بنظرش آمد. دستور داد که هر کسی میخواهد از شهر خارج شود یا به شهر بازگردد ماموران امنیتی و دروازه بانان که در دروازه شهر حضور داشتند باید به آنها تجاوز کنند تا آنها بتوانند بداخل یا خارج شهر بروند. دستور بمورد اجرا گذاشته شد و چندین هفته از این جریان گذشت. مردم هم باین قانون ذلت بار تن در داده بودند و عکس العملی در مقال آن انجام نمیدادند. سپس حاکم مردم را بمیدان شهر فرا خوند و از «ها پرسید آیا همه چیز بر وفق مراد است؟ آیا کسی اعتراضی ندارد؟ اگر اعتراضی دارید بیان کنید. همه بیکدیگر نگاه میکردند ولی کسی جرعت اعتراض نداشت چون میدانستند که اگر اعتراض کنند موجب غضب حاکم قرار میگرند و جزایشان مرگ است. چند دقیقه با سکوت محض گذشت. حاکم دوباره سخنش را تکرا  کرد. اینبار کسی دستش را بلند کرد و بنشانه اعتراض قد علم نمود. حاکم که از این جریان هم شگفت زده بود و هم خوشحال باخود گفت بالاخره کسی پیدا شد که اعتراض کند و با رو کرد و گفت " چه میگوئی مردک آیا اعتراضی داری ؟" آن مرد گفت بله جناب حاکم، ما هر روز که میخواهیم از شهر خارج یا بآن وارد شویم طبق دستور شما ماموران بما تجاوز میکنند. حاکم گفت خوب که چی؟ چه میخواهی بگوئی؟  آن مرد گفت ما باید مدتها منتظر بمانیم تا بعد از تجاوز بتوانیم برویم و بکارمان برسیم. خواهش بنده از حاکم و رهبر عظیم الشان (عظما) اینست که لطفا دستور بدهید تعداد تجاوز کنندگان را اضافه کنند که کار ما سریعتر انجام پذیرد.
حالا انگار داستان ما مردم ایران بهمین جا رسیده است. ما تا کجا باید برویم و به چه سرحدی برسیم که دست در دست هم داده و حق خودمان را از این جنایتکاران دیکتاتور بگیریم و آنها را به زباله دان تاریخ بیاندازیم ؟  آیا اینهمه اجحاف و ظلم و نابربری و جنایاتی که در حق ما میکنند کافی نیست؟ مردم ایران باید متحدانه و بدونه دلخوش کردن باینکه بالاخره مسیحا نفسی از راه میرسد یا از چاه جمکران ظهور میکند و ما را از ظلم ستم و حکومت دیکتاتوری، متجاوز، دزد و چپاولگر جنایتکار و آدمخور نجات میدهد بر خیزند و یک بار و برای همیشه ریشه ظلم را از این سرزمین برکنند و عاملان و حاکمان بی همه چیز را در دادگاهای مردمی محاکمه کرده و خود بر خود حکوت کنند. این تنها راه نجات است ما باید باور کنیم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

۱۳۹۵ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

رئیس جمهور



اگر رئیس جمهور بودم چه میکردم!!!
در یکی از ترانه های ایرانی شنیدم که خواننده با شور و حال خاصی میخواند و آرزو میکرد که شاه بود و برای این مبارزه تبلیغاتی قول میداد که اگر شاه بود به فقرا کمک میکرد و در هر خانه ای یک ناودان طلا نصب میکرد. فکر کردم اگر چنین کاری عملی میشد دیگر هیچ ناودانی در هیچ خانه هی باقی نمیماند و سرانجام آب باران جمع شده روی پشت بامها باعث تخریب بیشتر منازل میگردید چرا که مردم ناودانها را از جا میکندند تا با فروش آن به دکانهای زرگری به نوائی برسند. ضمنا ارزش طلا، یکباره سقوط کرده و پشتوانه ارزی مملکت که با طلا رابطه تنگاتنگ دارد  دچار اختلال میشد. به همین نسبت به خاطر وفور بیش از حد طلا دکانهای زرگری حاظر به خرید آن نبودند و مسگرها مجبور به تولید آفتابه از جنس طلا میشدند. ضمنا شاعر این ترانه  در منیفستو خود ابتدا میگوید که اگر شاه بود روی همه پشت بامها گلکاری میکرد که فکر کردم دراین صورت اساسا احتیاجی به نسب ناودان طلا نبوده و تخریب و اضمحلال خانه ها خیلی سریعتر انجام میگیرفت. شاید ردیف کردن این برنامه مدبرانه از تنگی قافیه بوده ولی بهر صورت مبین این اصل است که حکمرانی انفرادی چه در قالب شاه ، رئیس جمهور یا باصطلاح رهبر و عدم حضور و مدخلیت نمایندگان واقعی مردم و همچنین متخصصین امور سیاسی، اقتصادی و فنی در تصمیمگیری ها چه بسا منتج به نتایج غیر قابل جبران شبیه آرزوهای این شاه خانه خراب کن میشود. من آرزو میکنم که در ایران آینده با ادامه روشنگریهای روشنفکران و آگاهان جامعه و گندزدائی وسیع فرهنگی، ملت ایران بتواند بنیانگذار ساختارهای ضروری برای ایجاد یک جامعه بتمام معنی خردگرا باشد.
حکومتهای دمکراتیک دنیا و دولتهائی که برنده مبارزات انتخابی میشوند همواره برای نشان دادن نیتهای مردمی خود در راه افزایش خدمات اجتمائی و رفاء عمومی شروع به توسعه بیشتر از پیش پایتخت و شهرهای بزرگ کشور میکنند و این در حالیست که بیشتر مناطق مرفه  و چشمگیر شهرها مورد این عنایات قرار میگیرند تا مناطق فقیر نشین.  این مصداقیست در رابطه با جوامع دمکراتیک، حال آنکه حکومتهای غیر دمکراتیک ،  مستبد و خودکامه همانند آنچه ما در ایران داریم هچ رابطه و ظابطه ای در کارشان نیست. اگر کاری در راستای رفا جامه انجام میدهند پنداری خیراتیست که در راه رضای خدا بخشیده اند. اینکه چگونه خودکامگان و مستبدان با اعمال زور ، فشار  و اعمال ضدٌ انسانی در واقع تیشه به ریشه خود زده و اسباب اضمحلال خود را هروز بیش ازپیش فراهم کرده و جامعه را بنقطه انفجار و نهایتا شورش یکپارچه بر علیه خود وا میدارند بحثیست جداگانه. اما در اینجا من میخواستم بگویم حالا که در ایران دوران پادشاهی ظاهرا سپری شده و رئیس جمهور باید قاعدتا مامور اجرای امور باشد میشود شعر یا تصنیف شاعر فوق الذکر را بروز نمود و گفت اکر من رئیس جمهور بودم چه میکردم.
راستش اگر از خود من بپرسید، من میگفتم اگر من رئیس جمهور بودم اولین و شاید تنها کاری که میکردم این بود که بمردم دروغ نمیگفتم و میگفتم چون از دست بنده کاری بر نمیاید مگر اینکه با موافقت رهبر معظم باشد فقط مکنونات قلبی خودم را خدمت ملت شریف ایران عرض میکنم. من دروغ نمیگویم و از شما ملت عزیز هم انتظار دارم دروغ نگویند. ضمنا بتمام اعضادی هیت دولت هم دستور میدادم بمردم دروغ نگویند. اگر موفق میشدم که تنها همین یک قلم اقدام را در اجتماع و دولت نهادینه کنم بقیه قضایا و مشکلات مملکتی و شهری و روستای بطور اتوماتیک وار توسط همان کسانیکه دروغ نمیگفتند حل و فصل میشد. ضمنا لازم نبود که پادشاه مملکت ، ببخشید منظورم رهبر مملکت بود، راست بگوید. بگذازید او تا دلش میخواهد دروغ سر هم کند اما چون دیکران راستگو میشدند بزودی پته رهبر دروغگو روی آب میافتاد و اعتبار و ابروی نداشته اش بیش از پیش بباد میرفت. خب در چنین شرایطی مجلس خبرگان راستگو و درست کردار و همچنین نهاد (تش خیس) مصلحت نظام ولائی و مجلس محترم تشکیل شده از نماینده گان واقعی مردم بیدرنگ رهبر دروغگو و بی لیاقت را عزل میکردند و تشخیص میدادند که یک نظام دمکراتیک اصولا احتیاجی به یک اقا بالاسر بنام رهبر ندارد.
با عزل و محکومیت رهبر میلیاردها دلار وجه نقد تلانبار شده در بانکهای انگلستان، آمریکا، لبنان، اندونزی و بوتینافاسو و جزایر متعدد افریقائی و کشورهای اروپائی و غیره به نفع ملت ضبط شده بمملکت باز گردانده میشد و در عرض مدت کوتاهی مسئله فقر و بیکاری حل میگشت. البته اموال مسروقه ملت به اینجا ختم نمیشد و با مصادره شرکتهای زیر نظارت و فرمان ایشان که بقیمت 195 میلیارد دلار تخمین زده شده هم، میتوانست در صنعتی کردن و اجرای امور عمران و ابادی کشور نقش بسزائی داشته باشد. از خواص دیگر این یک قلم جنس یعنی دروغ نگفتن یا راستگوئی این بود که، تمام اختلاسگران بدام میافتادند متمولین و ثروتمندان و بچه آخوندها باید راست میگفتند که این ثروتها را از کجا بدست آورده اند و اگر ناحقانه از بیت المال مردم دزدیده اند آنها را به صاحبان واقعی آن برگردانند و اگر عمیقا به فرایند این رویه و بازده و سرانجام آن بیاندیشید باین نتیجه خواهید رسید که دیگر لازم نمیشد جوانان و بچه های ایران و همچنین افغان در سوریه کشته شوند چون جنگ در سوریه با عدم دخالت ایران باتمام میرسید و مردم سوریه و عراق و یمن فرصتی پیدا میکردند که نفسی بکشید و با حل و فصل مسائلشان بدست خودشان اب خوشی از گلویشان پائین برود. باور کنید که این مطلب هم به چکونگی عملکرد راستگویان سران حکومتی دارد.
روزنامه نگاران بخاطر راستگوئی و انتقاد بجا بزندان نمیافتادند چونکه قاضی و دادستان هم راستگو بودند. با انتخابات راستگویانه و شمارش درست و راست آرا نمایندگان واقعی مردم بمجلس رفته و قوانین خاص مردمی وضع میشد و قانون اساسی مملکت تغییر یافته تا منافع راستین ملت را حمایت کند و مروج راستی و درست کرداری احاد مردم از اقلیت تا اکثریت جامعه شود.
نهایتا اینکه اگر بهمین روال پیش میرفت زمانی فرا میرسید تا هر کسی از مردم ایران در صورت تمایل بدون اینکه شاه باشد میتوانست در منزلش یک ناودان طلا نصب کند

‏سه شنبه‏، 14‏ ژوئن‏ 2016

۱۳۹۴ مرداد ۲۵, یکشنبه

نوشته مهندش حشمت الله طبرزدی

ای هموطن همراه شو

Bahainews's photo.

"نوشته مهندش حشمت الله طبرزدی درخصوص همبندی سابق خود جناب آقای جمال الدین خانجانی"
جمال الدین خانجانی چه گناهی کرده است؟!
جمال الدین خانجانی پیرمرد 83 ساله بهایی در سالن 12 رجایی شهر محبوس است. به راستی ایا هیچ حکومتی،به جز جمهوری اسلامی که دارای ایدیولوژی جزم اندیش است، پیرمرد 83 ساله را به جرم بهایی بودن و پایبندی به اموزه های دینی اش شکنجه و زندان می کند؟ اموالش را مصادره کرده اند، فرزندانش را به حبس کشیده اند ، خودش را به 20 سال حبس محکوم کرده اند.درصورتی که او فقط یک وطن پرست است و جز سر بلندی ایران و ایرانی هیچ خواسته ای ندارد. چرا نباید کوشندگان حقوق بشری در این زمینه تلاشی انجام بدهند!چرا در اینجا نیز تبعیض و خودی و غیر خودی وجود دارد؟ایا برای این که او یک زندانی بهایی است؟ ایا این به اصطلاح طرفداران حقوق بشر درک این معنا را دارند که پیرمرد 83 ساله بودن و 7 سال زیر شکنجه بودن و در زندان رجایی شهر بودن چیست؟حکومت تصمیم دارد مرده ی خانجانی را از زندان بیرون بیندازد اما تلاشگران حقوق بشر چرا با سکوت خود به حکومت کمک می کنند؟انهایی که جوایز حقوق بشری را با لابی گری درو کرده اند، چرا فقط برای دوستان خود تلاش می کنند؟ایا قرا نیست این تبعیض گری متعفن از بین برود؟اگر دوستان خودشان با این وضعیت زندانی بودند، تا این حد سکوت می کردند؟ ایا جرم خانجانی این است که مسلمان نیست یاجرمش این است که با حکومت لابی گری ندارد؟کدامش؟! ممکن است جرم دیگر او این باشد که با انقلاب بهمن 57 موافق نبوده است. ایا این ها جرم است که برخی گروهها و شخصیت های نان خورده از قبل حقوق بشر، در باره ی او سکوت کرده اند؟روزی که حکومت جسد او را از زندان بیرون انداخت و در یک جای نا معلوم دفن کرد، عرق شرم بر پیشانی همه ی مدعیان تبلیغی حقوق بشر خواهد نشست. این مطلب را همه به خاطر داشته باشید.
( مجموعه خبری بهائي‌نیوز) ارسالی از جانب خانم عشرت سلیمی

۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

مولانا جلاالدین بلخی

مولانا جلاالدین محمد بلخی متفکر، فیلسوف و شاعر ایرانی

مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)0
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
حملهٔ دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچ اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم که انا الیه راجعون
مرگ دان آنک اتفاق امتست
کاب حیوانی نهان در ظلمتست
همچو نیلوفر برو زین طرف جو
همچو مستسقی حریص و مرگ‌جو
مرگ او آبست و او جویای آب
می‌خورد والله اعلم بالصواب
ای فسرده عاشق ننگین نمد
کو ز بیم جان ز جانان می‌رمد
سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستک‌زنان
جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز
آب را از جوی کی باشد گریز
آب کوزه چون در آب جو شود
محو گردد در وی و جو او شود
وصف او فانی شد و ذاتش بقا
زین سپس نه کم شود نه بدلقا
خویش را بر نخل او آویختم
عذر آن را که ازو بگریختم

زندگی مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي)
 



نامش محمد و لقبش جلالدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است.

در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد. 
پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده می شده است. وی در بلخ می زیسته و بی مال و مکنتی هم نبوده است . در میان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس می گفته و مردم بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند.

:
دوران کودکی در سایه پدر
بها ولد بین سالهای ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد . بر سر راه در نیشابور با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار شتافت . جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد.
دوران جوانی


پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد.
به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت سال نگذشت. پس از آن به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.

پس از مرگ برهان الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدن

:آغاز شیدایی

تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگی نام شمس نیز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این نام ، چه خواهد بودن؟

آنچه مسلم است شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است .
علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست . این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل زمانه ملامتش می کردند و بدینگونه جانش در خطر بوده است .
باری آن غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری است به درازای ابد که نقش "تومرو"در آن تکرار شده است .
گويا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق است و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد . مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده ماه که در آنجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.
مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت گزارش همین روزها و لحظات شیدایی است .

صلاح الدین زرکوب
پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد . این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین دوام یافت.
حسام الدین چلپی
روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و آن با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد. حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود. وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدین سرود مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ، را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد

:پایان زندگی


روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی گفت. مرگش بر اثر بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند. خردو کلان مردم قونیه در تشییع جنازه او حاضر بودند. مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند.

مولانا در مقبره خانوادگی خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند

*رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن 
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده 
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد 
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد 
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

زنگی مولانا برگرفته از سایت بسیار خوب زندگی میباشد

سید حسین کاظمینی بروجردی




خدمت نمایندگان عزیز و وکلای خوبم 
با سلام و عرض احترام و آرزوی توفیقات روزافزون
همان طوری که مستحضر می باشید،ٍ قدمت هزینه دهی همه جانبه ما در عرصه دیانت منهای سیاست، بیست سال بوده که در آغاز آن به علت استقلال در عقاید دینی، در بازداشتگاه مخفی توحید که در جوار اداره پست مرکزی قرار داشته، زندانی شدم و با ادوات شکننده روحی و جسمی مخوف، شکنجه گردیدم و چهارده سال قبل نیز به دلیل نشر توحید غیر سیاسی، چندین ماه در بند دویست و نه وزارت اطلاعات، محبوس بودم و مورد آزار و اذیت قرار گرفتم. در این نُه سال هم، زجری نبوده که بر این مدافع حقوق بشر وارد نساخته اند تا جایی که کلیت سلامتم را از دست داده ام و امیدی به تداوم زندگی ام ندارم، پاهایم به سمت فلجی می رود، چشمهایم به سوی کوری، کشیده می شود، ریه ام در معرض نابودی است، قلبم در مسیر سکته بوده و مغزم، مرا به مرگ نزدیک می سازد. نُه سالی که هر ثانیه اش برایم کوهی از فشارهای طاقت فرسا را به ارمغان آورده است.
چهارده سال قبل نیز به دلیل نشر توحید غیر سیاسی، چندین ماه در بند دویست و نه وزارت اطلاعات، محبوس بودم و مورد آزار و اذیت قرار گرفتم. در این نُه سال هم، زجری نبوده که بر این مدافع حقوق بشر وارد نساخته اند تا جایی که کلیت سلامتم را از دست داده ام و امیدی به تداوم زندگی ام ندارم، پاهایم به سمت فلجی می رود، چشمهایم به سوی کوری، کشیده می شود، ریه ام در معرض نابودی است، قلبم در مسیر سکته بوده و مغزم، مرا به مرگ نزدیک می سازد. نُه سالی که هر ثانیه اش برایم کوهی از فشارهای طاقت فرسا را به ارمغان آورده است.
وااسفا که با این همه اسم و رسم و گستردگی مواضع و تنوع در تفکر، نه یک طبیبی از نهادهای بین المللی به دیدنم آمد و نه یک وکیلی از سازمان های حقوقی و قانونی به ملاقاتم رسید. گاهی فکر می کنم اگر به جای من، یک حیوان مورد قساوت رژیم اسلامی قرار می گرفت، فریادی از سازمان های حمایت از حیوانات، بلند می شد، ولی افسوس که دفاع از یک پیشوای مذهبی که نمی خواهد خود را به حکام ایران بفروشد از نظرها دور می ماند و اقدام مناسب و موثری برایش به عمل نمی آید. دو دهه است که خانواده ام پریشان و به هم ریخته است، فرزندانم از ادامه تحصیل بازمانده اند و فاقد معیشت می باشند.
ده سال قبل، پیش از حمله هیات حاکمه متجاوز، یک کتابخانه خصوصی بی نظیر داشتم که حاوی کتب قدیمی و نسخ خطی نایاب بود که آنها روزها، ده میلیارد تومان ارزشیابی شده بود و توسط یکی از مدیران آستان قدس رضوی اعلان نیاز گردیده بود و برای انتقال به کتابخانه مربوطه پای معامله آمده بود که مصادف با برخورد حکومت شد و مورد غارت نیروهای امنیتی قرار گرفت.
اکنون که مسئله حقوق بشر کشورمان، مبحث جدید و جدی سازمان ملل قرار گرفته و بعد از اتمام مذاکرات هسته ای، موضوع درجه یک دیده بان های شورای امنیت واقع شده است، پرونده مفتوحه ما را از مسیرهای باز و شایسته دنبال کنید و از فوت وقت جدا اجتناب نمایید که شعایر مطروحه ما برای نجات خاورمیانه است و نگرش الهی اینجانب در بازنگری زیربنایی قرآن، خاموش کننده اقدامات تروریستی اسلام گرایان تندرو خواهد بود.
این بندی مظلوم و غریب و بی پناه در انتظار کمکهای اعتباری و اقتصادی و رسانه ای همه محافظین عدالت و مبشرین صلح و موافقین آزادی بیان و قلم می باشد و در این راستا دست حامیان و یاران و دوستان و همفکرانم را می فشارم و به آنها تعظیم و تکریم  می کنم. امید است که امر حیاتی آزادی در تمامی ابعادش مورد توجه ایرانیان خارج از مملکت قرار گیرد و هموطنان غربت زده روزمرگی ما را درک کرده و این قربانی اسلام سیاسی را فراموش نکنند و پژواک ناله های ما باشند.

سید حسین کاظمینی بروجردی
ایران – تهران- زندان اوین
مرداد 1394