‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب طنز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۲, جمعه

خجالت

خجالت


به روحانی کسی گفت ای برادر
خجالت میکشی آیا تو آخر ؟
بگفتش این قلم کالا نداریم
که در دکان این دولت گذاریم
ولی داریم ما اجناس دیگر
که باشد زآنچه میخواهی تو بهتر
تو از بنده زیادت خواهیت چیست؟
توقعهای پوچ و واهیت چیست؟
بخواه از آنچه ما داریم فراوان
ز سنگ پای قزوین، روی خندان
وزیران چون نمکی کم نداریم
ز دکترها الکی کم نداریم
وزیر فاسد و قهار دارم
وکیل منگ بیمقدار دارم
ولی راستی خجالت خوردنی است ؟
ویا همچون عبا پوشیدنی است ؟
اگر باید کشم آنرا به دنبال
و یا بر دوش بگذارم چو حمال
بگو با من خجالت در کجا هست؟
و آیا فهم آن در حد ما هست ؟
بگفتی میکشند آنرا، چه رنگ است ؟
گمانم همچو سیگار یا که بنگ است
بگفت آنکس به روحانی الدنگ
چرا با من کنی اینگونه تو جنگ
ز فتوای کلامت آشکار است
که احوال خراب تو نزار است
تو مفهوم خجالت را ندانی
به معنایش چو خر در گل بمانی
خجالت را نمیداری تو در سر
وقاحت پیشه ئی همسان رهبر
تو هم مانند آخوندهای دیگر
پر از کذب و ریائی و پر از شرّ
اگر آخوند کند فرمانروائی
برای فهم و منطق نیست جائی                
 خسرو(آئینه)1

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

ناهی منکر




ناهی منکرخفه شو
من به ابرام کنم باده گساری خفه شو
بوالفضولی مکن اندر همه کاری خفه شو

ناهـی منکری و عشق نمـیدانی چیـست
تو که عاشق نشدی، هیچ نداری، خفه شو

دین من شادی و آزادگی و دوسـتی است
دیـن تو بندگی و گریه و زاری خـفه شــو

موی زن موجب تحریک تو است ای حیوان
تو که محتاج به ارشادی و یاری خـفه شـو

من باین دین و باین مسلک تو میـخـندم
که ترا داده چنین ذلت و خواری خفه شو

خـلق عاصی شده از اینـهمه بی فرهنگی
عالمی را مکن از خویش فراری خفه شو

مردمی باش و به آخوند عقب مانده مده
همچو خر یکسره کولی و سواری خفه شو

خسرو (آئینه)

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

سعید سکوئی

 
 
 
 
 
 




طنز از آئینه
چهره های ماندگار اپوزسیون
  
قهرمانان جهالت را اگر

جمع گردانند در اسطبل خر


در میان آن بود شخصیتی

بس پر از آوازه و پر شور و شر


قاطر و خر نزد او گوساله اند

پادشاه ابلهان ، این نامور


زین سبب او رهبر این فرقه است

فرقه ای مفلوک و بی مغز و بصر


فحشها میداند آنهم آبدار

از مدرن و کهنه و عصر هجر


بچه دولاب باشد گوئبا

چند قدم از چاله میدان دورتر


گنده لاتی بوده اندر مولوی

لیک در حمام زنها، این بشر


عاشق شاهی و شاه الهی است

دسته ای کز او بود بیمارتر


چون رضای پهلوی ترسد ز او

حامیانش را کند زو بر حذر


دوستدار ابلهانی چون خود است

دشمن فرزانگان با هنر


نام او باشد سعید سکوئی

دکترا دارد ز علم شر و ور