۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

بپا خیزیم




بپا خیزیم


چگونه اشک نریزم که خانه ویران است
تمام هستی ایران اسیر شیطان است
ز وحشتی که بپا شد زمین پراز مرگ است
دراین هوای پریشان جهان پریشان است
نگاه رهگذران خیره مانده از دیروز
به آتشی که نهان در دل خیابان است
هزار دختر و فرزند کاوه در هر شهر
هزار قافله در انتظار طوفان است
دوباره چهره ضحاکِ اهرمن زاده
پر از هراس ز انظار خلق پنهان است
بیا بدست توانای خود بپا خیزیم
که پای بستن و ماندن افول انسان است
دوباره اوج بگیریم یا که جان بازیم
که ما و من همه فرعیم و اصل ایران است
به عزم راسخ آئینه در مصاف و ظفر
گلایه نیست که او پایبند پیمان است

  خسرو (آئینه)


۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۲, جمعه

خجالت

خجالت


به روحانی کسی گفت ای برادر
خجالت میکشی آیا تو آخر ؟
بگفتش این قلم کالا نداریم
که در دکان این دولت گذاریم
ولی داریم ما اجناس دیگر
که باشد زآنچه میخواهی تو بهتر
تو از بنده زیادت خواهیت چیست؟
توقعهای پوچ و واهیت چیست؟
بخواه از آنچه ما داریم فراوان
ز سنگ پای قزوین، روی خندان
وزیران چون نمکی کم نداریم
ز دکترها الکی کم نداریم
وزیر فاسد و قهار دارم
وکیل منگ بیمقدار دارم
ولی راستی خجالت خوردنی است ؟
ویا همچون عبا پوشیدنی است ؟
اگر باید کشم آنرا به دنبال
و یا بر دوش بگذارم چو حمال
بگو با من خجالت در کجا هست؟
و آیا فهم آن در حد ما هست ؟
بگفتی میکشند آنرا، چه رنگ است ؟
گمانم همچو سیگار یا که بنگ است
بگفت آنکس به روحانی الدنگ
چرا با من کنی اینگونه تو جنگ
ز فتوای کلامت آشکار است
که احوال خراب تو نزار است
تو مفهوم خجالت را ندانی
به معنایش چو خر در گل بمانی
خجالت را نمیداری تو در سر
وقاحت پیشه ئی همسان رهبر
تو هم مانند آخوندهای دیگر
پر از کذب و ریائی و پر از شرّ
اگر آخوند کند فرمانروائی
برای فهم و منطق نیست جائی                
 خسرو(آئینه)1

۱۳۹۹ فروردین ۱۴, پنجشنبه

پیام نوروزی


نوروز 1399



نوروز را سپاس که از ره رسیده است
پایان ظلمت و سرما سپیده است

بانگ بلند میرسد از جانب فلک
قاموس روزگار عیان زاین پدیده است

ضحاک در فضاحت لاکش نهان شده
گوئی طنین کاوه دوران شنیده است

زین حادثات پرتو نوری  ز انقلاب
بر هر کرانه تا دل تهران دمیده است

خشمی بجوش آمده در بطن توده ها
هرچند زیر چادر شب آرمیده است

در صبح انقلاب بپا خواهد ایستاد
آنسان که کس چنین فورانی ندیده است

 آماده باش که نقطه پرگار روزگار
خطی ز سال نو به رهائی کشیده است

از چشم با نجابت آئینه اشک شوق
بر گونه نجیب رهائی چکیده است
خسرو (آئینه)

نوروز 1399



۱۳۹۸ شهریور ۲۲, جمعه

مردم متدین








این مذهب بیهوده و بیمار مرا کشت
زندان پر از دشنه و دیوار مرا کشت
ترویج اکاذیب و احادیث و خرافات
در نفس عمل ملت هوشیار مرا کشت
این سنی و این شیعه و این جنگ اسفبار
سـرها بدم تیغ و سـر دار مرا کشت
یک ملت و یک فر اهورائی دیرین
در بند خرافات و بلا خوار مرا کشت
بـر سـر زدن تـوده گـمـراه بـرای
یک مشت تجاوزگر بدکار مرا کشت
شرمندگی از مردم دنیا ز تمسخر
بر سینه زنی در سر بازار مرا کشت
این رسم عبادت که زنی مشت بسینه
یا تیغ بر آن کله بیمار مرا کشت
فـتوای جنـایـتگری و آیـه کشتار
از قول خدا در دل آن غار مرا کشت
در غـار چها کرده و در غـار چها دید
معلوم نشـد تا ثـمر کار مرا کشت
از جنگ نهاوند هنوز هم بدسایس
این تکیه و تعزیه افکار مرا کشت
من در عجبم زانکه ز تاریخ نپرسیم
این قوم چرا کنیه و طومار مرا کشت
در ذهن خود از فر علی حیدر و مولا
پرداخـتی و پرده پنـدار مرا کشت
او کشت بتیغ دو دمش تیره ما را
این طرز عزاداری و هنجار مرا کشت
زنـگار ز آئـیـنـه زدا تـا بـخود آئی
تحمیق خود از اینهمه زنگار مرا کشت
خسرو (آئینه)

۱۳۹۸ تیر ۱, شنبه

شکسته

شکسته 
در شـعر من تو منشا و الـهام و باوری
باور به اینکه از همه گلها تو بهتری

من از تبار تلخ و غریب شکستنم
تو از دیار رویش سرو و صنوبری

من در مسیر فاجعه ها غرق میشوم
اما تو در دل صدفم همچو گوهری

من در غروب حادثه تنهاترین شدم
تـو در فـراز قـلـه طـلوع مـکـرری

افسوس در مقام عشق تو جائی نداشتم
آنجا که تو نهایتی و حرف آخری

من زیر پای هر کس و ناکس شکسته ام
تو تاج عشق و مهر و محبت به هر سری

آئینه چون شکست هزاران هزار شد
تو اندر این شکسته هزاران برابری

‏پنجشنبه‏، 23‏ مه‏ 2019 خسرو (آئینه)

۱۳۹۷ اسفند ۱۷, جمعه

صدای نوروز


صدای نوروز

تو از  تبار کدامین غروب   پائیزی
که از ندامت و اندوه و بغض لبریزی
تو از کجای شب بی ترانه میآئی
که با اجابت فریاد خود  گلاویزی
بیـمن مهر سکوت تو دار برپا شد
ستاره بندی دد شد ستاره آویزی
خجسته طلعت نوروز میرسد از راه
ترا به همهمه خواند اگر نپرهیزی
قسم به آتش این چهارشنبه آخر
بهوش باش که با این صدا درآمیزی
صدای ممتد آزادی و صدای خروش
صدای صحنه پیروزی از بپا خیزی

خسرو (آئینه)

۱۳۹۷ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

ظلم


ظلم

نسل من آتش گرفت و سوخت با بنیان ظلم
تیز شد از هستی و دارائیم دندان ظلم

چون فرشته رفت دیو آمد به منبر تکه زد
لوح جهل آویختند بر سر در دیوان ظلم

لاله های سرخ له شد زیر پای اهرمن
دفن شد آزادگی و عشق با دستان ظلم

اهرمن علم و هنر را در قل زنجیر کرد
ننگ استبداد باشد درد بی درمان ظلم

همچو ریمآهن بسود اهریمن بیدادگر
هستی ما را به پتکِ کینه بر سندان ظلم

راه تغییر و تعالی رنگ ویرانی گرفت
تا عدالت را بنا کردند در زندان ظلم

دین و مذهب در نهایت قلب تر از قبل شد
تا خزف جای گهر بنشست در دکان ظلم

حالیا دستان ما باید گشاید این گره
مشت ما باید که درهم بشکند امکان ظلم

زیر بار زور رفتن یاوریِ ظالم است
سر بپیچان تا نباشی یار و پشتیبان ظلم

وقت بیداری رسیده هموطن بیدار شو
تا بسوزانیم ما بنیان اربابان ظلم

ما گذشتیم از چهل سال سیاه دردناک
صد هزاران جان هدر دادیم در طوفان ظلم

روزگار امن را باید دوباره زنده کرد
تا بمیرد ظالم و ضحاک در فقدان ظلم

ای همه آئینه داران عزم ما تا پای جان
میتواند اندر این پیکار گیرد جان ظلم

آئینه-- ‏يکشنبه‏، 03‏ مارس‏ 2019

۱۳۹۶ اسفند ۲۶, شنبه

نوروز میرسد


روی محوطه خالی زیر کلیک کنید



شکیلا در آئینه
 شعری از خسرو (آئینه)
زیباتر از خیالِ تو   پیدا   نمیشود
تعبیر   عشق بی  تو مهیا   نمیشود
مستی چشمِ تو، درِِ میخانه را ببست
این در بیُمن بودنِ تو وا نمیشود
آواز توست شاخصِ زیبائی صدا
حاشا صدا که اینهمه زیبا نمیشود
بیمارِ حُسن  تو بکجا  روی آورد ؟
این  دردِ  بی علاج  مداوا  نمیشود
سوسن بطعنه گفت به بلبل که بانک تو
همتایِ   نغمه های   شکیلا   نمیشود
تنها منم ز دلشده گان در خیالِ خام
کس چون منِ شکسته  شکیبا  نمیشود
پیدا بچشم خلقی و پنهان ز دادِ عشق
این  مرهمی  بزخمِ  دلِ  ما نمیشود
ای آنکه آبروی صدائی مرا بخوان
آئینه  بی  صدایِ تو  احیا  نمیشود