۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

چپاول






بـروی سـفره فـرزانه نان نمیـبـیـنم
بپـای خستـه عاشق توان نمیـبـیـنم

چراغ شب شده خاموش و ماه رفته بخواب
چرا سـتاره دراین آسـمان نمیـبـیـنم

خزف نشسته به منبر گوهر حقیر شده
از آبـروی عـدالـت نشان نمیـبـیـنم

عبای ظلم و ضلالت نشسته برسرشب
کسی ز جور عبا در امان نمیـبـیـنم

دروغ و رنگ و ریا شد متاع استبداد
رذالـتی که در آزادگـان نمیـبـیـنم

ز مکر و حیله این روبهان دلآزارم
حضـور نعـره شیر ژیان نمیـبـیـنم

بدور سفـره تـاراج گـرگـها جمعند
چپـاولی که بـدور زمـان نمیـبـیـنم

بدیل جنگ نهاوند بین به رای العین
که بحر اینهمه غم را کران نمیـبـیـنم

حضورغم به فراوانی سکوت چه گفت
که قـفل گـریه کلـید بـیان نمیـبـیـنم

بـپای خـیز و بـه ذیل آر کاخ استـبداد
که جز قیام تو ره در میان نمیـبـیـنم

هـمیشه بـعد زمسـتان بـهار میآید
تناسبی به ازاین درجـهان نمیبینم

مرا بشـارتی دهد امیـد و عشق آئـیـنـه
که در طـلیـعه فـردا خـزان نمیـبـیـنم
سه شنبه‏، 28‏ اکتبر‏ 2014خسرو (آئینه)
ارسال یک نظر