۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

مادر رفت اما همیشه در قلبم جای دارد





سروده ای از خسرو (آئینه)
مادر

بگو فلک که بکوبد چو پتک بر سر من
که دل شکسته نبینم نشسته مادر من

بگو بگو که بگرید چو سیل دیده من
که خاک پای تو شوید نسفه گوهر من

پناه  مخمل  قلبم لباس   فاخر   تو
غبار  خاک   ره  تو   ردای  اطهر من

تو نقش آینه هستی که من درآن نگرم
شکوه  پرتو  مهرت  حضور  منظر  من

اگر ز آینه پرسم کیم چیم چه کسم
بجز تو مایه نگیرد نهاد و جوهر من

منم حقیقت محضی ز پاره تن تو
وجود گرم تو بوده سرشت مظهر من

شراب  شیر حیاتت  اثیر  عا فیتم
لهیب سینه گرم تو بوده بستر من

منم گواهی ذهنت ز دشت خاطره ها
توئی که گلشن مهری بباغ باور من

گواهی از که بجویم به از جوانی تو
که زره زره بلورش شکسته بر سر من

چه گریه ها که نکردم به شام خسته تو
چه خنده ها که نکردی بگونه تر من

چه خوابها که نکردم بروی شانه تو
چه شانه ها نتکاندی ز خواب بهتر من

عجب عجب چه بگویم که روزگار دنی
کشـیده پـرده دوری کنـون برابر مـن

نـکرده شـانـه من را عصای یـاری تو
نه فرصتی تو باشی همیشه یاور من

بتیر حادثه و غم  دریده   سینه  تو
بسنگ فاجعه درهم شکسته ساغر من

ترک ترک شده قلبم چو شیشه دل تو
صـدای هـق هـق شـعرم گواه آخر من

عقاب  فاجعه ها  از  فراز  شام  سیاه
ربوده تا ج سمین را ز فرق افسر من

بصد دسیسه و حیله برا ه مکر و ریا
هزار  مساله  کرده  غم  برادر  من

بطعنه گفته بنوشد شرنگ هجر و فراغ
که تا زند نمک غم بزخم  خواهر من

بدفتری که نگنجد بیان حال شما
بدستکی که نیارزود کلام عاطر من

بمان بمان تو برای نوازش دلمان
که داغ غصه نماند بجسم لاغر من

تو غم مخورکه نماند همیشه ظلم و ستم
بقرب عرش عدالت نشسته داور من

فتاده سایه ابری براه شب زده گان
حـدیث پـرتـو مهری ولـی بباور من

سـریر  آیـنه  دل  نـثار  راه  تو باد
خدا کند بپذیری شکسته مجمر من
ارسال یک نظر