۱۳۹۴ شهریور ۷, شنبه

لحظه های وداع








لحظه های وداع سنگین است
چشم امید من چه غمگین است
روی موجی نشسته چون کاهی
از چـه آبـم نـمیـبـرد راهــی
مادر از درد و رنج در بستر
نـالـه سـر میـکنـد دم آخـر
کاش افتد بجان من دردش
غـم نـبـیـنم بـچهره زردش
جسم و جان نحیفش آزرده
زخم از دست زندگی خورده
حـال در نـاتـوانــی و پـیـری
این چه حالیست و چه تقدیری
خوردن پتک درد آسان نیست
تن فرسوده اش که سندان نیست
ما چو موجیم و زندگی روداست
کس ز پیچ و خمش نیاسوداست
چون بسخره خورد رود در اوج
سرنگون میشود از ان پس موج
رود چـون میـرسـد به دریایش
مـوج در آرزوی فـردایـش
تـا کـه آسـوده در دل دریا
سـخـره هـا را نـبیند او آنـجا
چون جدا شد ز رود پر جنجال
فـصـل آرمشـش بـود آمـال
تا که رقصان دران بیارامد
موج رقصنده ای چو خود زاید
لـیک دریـای زنـدگی هـر آن
در دلش زنده میشود طوفان
موج را چون اسیر اندر بند
سوی ساحل برد بهر ترفند
موج دلخسته ناله سر گیرد
چون بساحل رسید میمیرد
خسرو (آئینه)
ارسال یک نظر