۱۳۹۶ شهریور ۸, چهارشنبه

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من



داستان ملت ایران

بگذارید نگاهی به توده مردم بیاندازیم، منظورم مبارزین و فعالان مدنی از جان گذشته ما در داخل ایران نیست که انها همواره در حال هزینه دادن و بزندان رفتن و اعدام و شکنجه شدن هستند. منظورم توده مسخ شده و ملت بخواب رفته ایران است که هر چه بانها ظلم میشود و تحت فشارهای ظالمانه و جنایتکارانه رژیم قرار میگیرند خم به ابرو نمیاورند و به خوی و فرهنگ بردگی و دم برنیاوردن از شدت ظلم و اجحاف ادامه میدهند. روایتیست که میگویند حاکمی دیکتاتور و ظالم در شهری حکومت میکرد و بسیار در حق مردم ظلم و بی عدالتی روا میداشت. اما مردم هیچ اعتراضی به آنهمه ظلم نمیکردند. حاکم خود از اینهمه تحمل و دم برنیاوردن مردم در تعجب بود و همواره باین معضل فکر میکرد. روزی تصمیم گرفت درجه ظلم و اجحاف را تا سرحد ممکن بالا برد تا  آنجائیکه مردم عکس العملی از خود نشان دهند. هرچه در توانش بود انجام میداد و هر هفته مردم را گرد هم میاورد و  دستور میداد که در میدان شهر جمع شوند. حاکم از انها سوال میکرد که ایا همه چیز بر وفق مراد است یا خیر؟ اگر کسی اعتراضی به طرز حکومت من دارد دست بلند کند و اعتراضش را ابراز نماید، اما هر بار کسی پا پیش نمیگذاشت و شکایتی نمیکرد. او مسئله را با مشاوران و مزدوران خود در میان گذاشت و گفت من بالاخره باید کاری کنم و دستوری دهم که مورد اعتراض مردم قرار گیرم. میخواهم بدانم که این مردم ترسو و لا ابالی بالاخره کی صدایشان در میاید و از خود حمتی نشان میدهند و جرعت میکنند و لب به شکایت باز میکنند. مشاوران و مزدوران او هم از این وضعیت متعجب بودند و تا آنجائی که میتوانستند جنایت میکردند و اموال مردم را بتاراج میبردند. نهایتا حاکم به نتیجه فاجعه باری رسید و راه حلی که مردم را تا سرحد جنون تحریک کند بنظرش آمد. دستور داد که هر کسی میخواهد از شهر خارج شود یا به شهر بازگردد ماموران امنیتی و دروازه بانان که در دروازه شهر حضور داشتند باید به آنها تجاوز کنند تا آنها بتوانند بداخل یا خارج شهر بروند. دستور بمورد اجرا گذاشته شد و چندین هفته از این جریان گذشت. مردم هم باین قانون ذلت بار تن در داده بودند و عکس العملی در مقال آن انجام نمیدادند. سپس حاکم مردم را بمیدان شهر فرا خوند و از «ها پرسید آیا همه چیز بر وفق مراد است؟ آیا کسی اعتراضی ندارد؟ اگر اعتراضی دارید بیان کنید. همه بیکدیگر نگاه میکردند ولی کسی جرعت اعتراض نداشت چون میدانستند که اگر اعتراض کنند موجب غضب حاکم قرار میگرند و جزایشان مرگ است. چند دقیقه با سکوت محض گذشت. حاکم دوباره سخنش را تکرا  کرد. اینبار کسی دستش را بلند کرد و بنشانه اعتراض قد علم نمود. حاکم که از این جریان هم شگفت زده بود و هم خوشحال باخود گفت بالاخره کسی پیدا شد که اعتراض کند و با رو کرد و گفت " چه میگوئی مردک آیا اعتراضی داری ؟" آن مرد گفت بله جناب حاکم، ما هر روز که میخواهیم از شهر خارج یا بآن وارد شویم طبق دستور شما ماموران بما تجاوز میکنند. حاکم گفت خوب که چی؟ چه میخواهی بگوئی؟  آن مرد گفت ما باید مدتها منتظر بمانیم تا بعد از تجاوز بتوانیم برویم و بکارمان برسیم. خواهش بنده از حاکم و رهبر عظیم الشان (عظما) اینست که لطفا دستور بدهید تعداد تجاوز کنندگان را اضافه کنند که کار ما سریعتر انجام پذیرد.
حالا انگار داستان ما مردم ایران بهمین جا رسیده است. ما تا کجا باید برویم و به چه سرحدی برسیم که دست در دست هم داده و حق خودمان را از این جنایتکاران دیکتاتور بگیریم و آنها را به زباله دان تاریخ بیاندازیم ؟  آیا اینهمه اجحاف و ظلم و نابربری و جنایاتی که در حق ما میکنند کافی نیست؟ مردم ایران باید متحدانه و بدونه دلخوش کردن باینکه بالاخره مسیحا نفسی از راه میرسد یا از چاه جمکران ظهور میکند و ما را از ظلم ستم و حکومت دیکتاتوری، متجاوز، دزد و چپاولگر جنایتکار و آدمخور نجات میدهد بر خیزند و یک بار و برای همیشه ریشه ظلم را از این سرزمین برکنند و عاملان و حاکمان بی همه چیز را در دادگاهای مردمی محاکمه کرده و خود بر خود حکوت کنند. این تنها راه نجات است ما باید باور کنیم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.
ارسال یک نظر